بچه مثبت! - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 18:45
آزاد آزادم، ببین!این عشق درگیر من استدیگر گذشت آن دوره کهتقدیر زنجیر من استشاید نمی دانی ولیاز خود خلاصم کرده ایفارغ ز هر بیش و کمیبی رنگ تصویر من است--------------------------------------------وزن شروع : 96.300 ( 96.2.27)94.5 - ( 96.3.2 )93.6 - ( 96.3.6 )92.2 - ( 96.3.9 )91.9 - ( 96.3.13 )92.3 - ( ...
شبی با فاطمه خانم 1 - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 18:45
آزاد آزادم، ببین!این عشق درگیر من استدیگر گذشت آن دوره کهتقدیر زنجیر من استشاید نمی دانی ولیاز خود خلاصم کرده ایفارغ ز هر بیش و کمیبی رنگ تصویر من است--------------------------------------------وزن شروع : 96.300 ( 96.2.27)94.5 - ( 96.3.2 )93.6 - ( 96.3.6 )92.2 - ( 96.3.9 )91.9 - ( 96.3.13 )92.3 - ( ...
شبی با فاطمه خانم 2 - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 18:45
آزاد آزادم، ببین!این عشق درگیر من استدیگر گذشت آن دوره کهتقدیر زنجیر من استشاید نمی دانی ولیاز خود خلاصم کرده ایفارغ ز هر بیش و کمیبی رنگ تصویر من است--------------------------------------------وزن شروع : 96.300 ( 96.2.27)94.5 - ( 96.3.2 )93.6 - ( 96.3.6 )92.2 - ( 96.3.9 )91.9 - ( 96.3.13 )92.3 - ( ...
فعلا بی نام - ملت منتظرن! 1 ... - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 18:45
آزاد آزادم، ببین!این عشق درگیر من استدیگر گذشت آن دوره کهتقدیر زنجیر من استشاید نمی دانی ولیاز خود خلاصم کرده ایفارغ ز هر بیش و کمیبی رنگ تصویر من است--------------------------------------------وزن شروع : 96.300 ( 96.2.27)94.5 - ( 96.3.2 )93.6 - ( 96.3.6 )92.2 - ( 96.3.9 )91.9 - ( 96.3.13 )92.3 - ( ...
سلاااااام - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
سلااااام دوستان عزیزم ... چند وقتی بود که دیگه از دست نی نی سایت و بازیهاش خسته شده بودم. هر چند وقت یه بار صفحه برام باز نمیشد، کاربریم هم که کلا مشکل داشت. اون روز که آلای دل به مشکل خورد، تصمیم خودم رو گرفتم و اینجا رو درست کردم و منتظر بودم در یک فرصت مناسب دعوتتون کنم بیاین. اما امروز که دیگه
تحلیل من از ماجرای فرشته ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
اگر داستان زندگیم رو خونده باشین، حتما میدونین که من عادت دارم رفتارهای آدمها رو تحلیل کنم تا بتونم علت کارهاشون رو بفهمم. اصلا این برام مثل یه بازی می مونه و باعث میشه اطرافیانم رو بهتر بشناسم... بعد از ماجرای اون شبم با فرشته، درباره جوانبش خییییلی فکر کردم. اما نتونستم بفهمم علت کارش چی بوده. نم
خلوت عاشقانه ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
مهتاب تماس گرفت و خواهش کرد اگر میشود شنبه را هم پیش خانم بزرگ بمانیم تا خودش را برساند. هنوز شب نشده بود که بالاخره رسید و پست را از من تحویل گرفت. نسیم از عصر همراه دختر عمه هایش به تئاتر عروسکی رفته بود و قرار بود شب او را به خانه بیاورند. بهار هم که بخاطر تعطیلی مدارس برای درس خواندن به خانه دوس
ساندویچ - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
ضحی جان من اصلا ناراحت نشدم عزیزم. خودم هم این رفتارهای نادرست و تحقیر آمیز رو اصلا تایید نمیکنم. فقط دوست دارم یه چیزی رو از دید خودم برات بگم. شاید شما خوب یادت نباشه، اما بزرگترین ظلمی که بعد از انقلاب به مردم شد، تقسیم شدنشون به دو دسته ی ظاغوتی و یاقوتی بود! آدمها رو با اندازه ریش و میزان بس
من! زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
نمیدانم چرا امشب حالم اصلا خوب نیست ... آقای پدر هنوز ماموریت است و بچه ها در تختهایشان خوابیده اند. ظاهرا همه چیز آرام است، اما روح من طوفانیست ... میدانم که اگر بخوابم کابوس خواهم دید. خاطره های تلخی از تاریکترین گوشه های ذهنم بیرون می پرند و به من دهن کجی میکنند. خاطره هایی که مدتهای مدید در غل و
دلمه برگ مو ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
سلام دوستان خوبم. ببخشید که دیشب نشد بیام. به لطف حرفهای آرامش بخشتون حالم خیلی بهتره ... دیروز عصر فاطمه خانم وقتی اومد بهمون سر بزنه، با خودش یه دیس دلمه برگ مو آورده بود. میگفت امیرحسین خیلی دلمه دوست داره و یه جورایی دیوونشه. مخصوصا اگه سرکه شیره داشته باشه. وقتی دید هنوز برنگشته، نگران شد، و
مذاکرات 1 + 1 ( بخش اول ) - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
سلام. من یه فرصت خیلی کوتاه پیدا کردم و اومدم سر قرار ... گفتم بیام یه بخشی از حرفهام رو بگم تا شب که سر فرصت تکمیلش کنم. دیروز شکر خدا موفق شدم با آقای پدر صحبت کنم. صبح نسیم رو گذاشتم خونه خانم بزرگ که مهتاب مراقبش باشه، و رفتم جلسه مدرسه بهار. آخرهای جلسه بود که آقای پدر زنگ زد ، دید هنوز مدرس
مذارکرات 1 + 1 (بخش دوم) - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
نزدیک خونه خانم بزرگ رسیدیم و دیگه همه مواردی که توی دفترم لیست کرده بودم، تیک خورده بودند. دفترم رو بستم و توی کیفم گذاشتم، اما آقای پدر ماشین رو کنار پارک نزدیک خونشون نگه داشت، به سمت من برگشت و گفت: _ حالا نوبت منه. البته من دفتر و دستکی ندارم، چون فقط یک سوال ازتون دارم ... در واقع یه خواهش! ام
می تراود مهتاب ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
نمیدونم چرا امشب دلم میخواد از مهتاب بگم. شاید بخاطر اینکه امشب توسط آقای پدر چیزی رو بدستم رسونده که برام دریچه ای برای رسیدن به یک آرزوی قدیمی محسوب میشه و خیلی ازش ممنونم ... خیلی خیلی ممنونم ... نمیدونم تا حالا از بین حرفهام متوجه شدین که مهتاب چه موجود منحصر بفردیه؟! یه دختر ریزه میزه و تر و
سحرگاه اولین روز ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:00
دیشب بعد از آنکه تا نیمه های شب سر قرارمان بودم، دیگر خوابم برد و در همان حال و هوای مورد جدید ازدواج آقای پدر و سرنوشت نامعلومی که با ازدواج اونها در انتظارم هست، به خواب رفتم ... خوابی با کیفیت فول HD و رزولوشنی بالاتر از واقعیت ... خواب میدیدم که بالاخره روز موعود رسیده و من دارم با همان چمدانی